دیونه خونه
دیوونه ها صادق ترین آدم های دنیان! مخصوصا وقتی داد میزنن"ما دیوونه نیستیم!"
تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک .... با خشونت به زمان نگاه کردم و با حالتی
عصبی گفتم :
- هیسسس! انقدر صدا نکن! دارم عاشق میشم! زمان
با غصه به من نگاه کرد و در حالی اشک توی چشم هایش حلقه زده بود گفت
: -
تقصیر
من نیست ... نمیتونم جلوش رو بگیرم . مگه تو سکسکه ات میگیره کسی باهات دعوا
میکنه؟! -
نه
ولی اگه بدونم مزاحم دیگرانم میرم یه جای دیگه -
ولی
اگه من برم بعدا دلت برام تنگ نمیشه؟! -
قراره
بری یه اتاقه دیگه تا من کار هام رو بکنم . فردا یه امتحان گنده از نحوه ی درست
زندگی کردن دارم . قسمت تولد و مدرسه راحت بود . ولی با قسمت عشق نمیتونم کنار
بیام . سعی میکنم بنویسمش . ولی به تمرکز نیاز دارم -
خوب
نمیتونی عاشق نشی؟! -
بابا
من برای نمره این کارا رو میکنم تا پس فردا کارنامم خوب باشه . فکر میکنی برای من
عاشق شدن راحته؟! -
نیست؟! -
نه
معلومه که نیست برای تو راحته؟! تاحالا عاشق شدی؟! -
آره
من الانم عاشقم -
جدی؟!
عاشق کی شدی؟! -
عاشق
تو! -
عاشق
من ؟! زمان سرش را خم کرد و جوابی نداد . احساس کردم دختر شاه پریان شدم که همه ی دنیا
عاشق اون هستند . برای همین به زمان گفتم : -
من
فعلا کار دارم و اصلا وقت شوخی کردن ندارم . برو توی یه اتاق دیگه -
نمیتونم -
چرا؟ -
آخه
من عاشقتم! نمیتونم یک لحظه ازت جدا شم . -
زمان
من کار دارم! نمیبینی؟! برو یه جای دیگه! وای چقدر سر و صدا میکنی! -
ما
بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم! با غرور از جایم بلند شدم و به زمان
دستور داد : -
یا ساکت
شو یا برو یه جای دیگه . زمان با ناراحتی از جایش بلند میشود .
مدادم رو از سر میز بر داشت و گفت : -
این
چیزیه که توی میخوای؟! -
من
میخوام که آرامش داشته باشم . پس برو زمان در حالی که گریه میکرد مداد را در
دستش مشت کرد . بعد برق شرارتی در چشمانش درخشید و با تمام قدرتش مداد را در قلبم
فرو کرد . از حرکت او جا خوردم و از درد به خود پیچیدم و بر زمین زانو زدم . خونی
که از دهان و دماغم جاری بود را حس میکردم . زمان در حالی که گریه میکرد و میخندید
گفت : -
من
که بهت گفتم . باید عاشقم میشدی ! و بعد از من دور شد . او را دیدم که به
اتاق دیگری رفت و در آخرین لحظه شنیدم که به فرد دیگری میگفت : -
من
عاشقت شدم! بعد از این ماجرا به جرم شکستن دل زمان و
خودکشی (هیچکس نتوانست ثابت کند که کار کاره زمان بوده!) در این اتاق سفید زندانی
شده ام . تنها کارم نشستن بر روی زمین و بغل گرفتن زانوانم و تکرار مکرر تیک تاک
است . هنوز خیانت زمان را باور نکرده ام . قسم میخورم اگر از این اتاق بیرون بیایم
از زمان انتقام بگیرم! چند
وقتیه که فقط چند تا سوال توی ذهنمه و این چند تا سوال مجبورم میکنن که چندین و
چند بار بهشون فکر کنم و هنوز که هنوزه بعد از چند روز به نتیجه ای نرسیدم و
نمیدونم تا چند روز دیگه این روند ادامه داره!!!!! نیازمند چند کمک از سوی شما ،
چند دوست عزیز هستم . این سوالات اینن : برای
عاشق بودن چند بار باید خیانت کرد؟! برای رستگاری چند بار باید گناه کرد ؟! برای
حقیقت چند بار باید دروغ گفت؟! برای دفاع از حقوق انسان ها چند نفر رو باید به قتل
رسوند؟! ... برای زندگی کردن چند بار باید مرد؟!؟!؟!؟ در حالی که با شدت ابله* را روی تختم می
انداختم ، به تمام جد و آباد داستایوسکی* فحش دادم : -
مرتیکه
ی عوضی ! خجالت نمیکشی اینطوری کتاب مینویسی؟! واقعا از خودت شرم نمیکنی!؟ چطور
دلت میاد با احساس من اینطوری بازی؟! اه!! حالا من چطور میتونم تا چند روز لب به
چیزی بزنم؟! اصلا چطور شرافتم اجازه ی این کار رو به من میده؟! آخه بی شعور...
چطور تونستی کتاب رو انقدر عالی بنویسی؟! ازت متنفرم!!! و بعد از اینکه با پشت دست عرق های
پیشانیم را پاک کردم ، ابله را برداشتم و گرمپی بر روی میزم زدمش تا بلکه دلم خنک
شود . بعد هم مانند یک جنازه که از فاصله ی 50 متری داخل اتاق توپ شهربازی ها سقوط
میکند ، خودم را بر روی تختم پرت کردم! ابله همچنان با خریت تمام به من زل زده
بود و من داشتم زیر نگاه سنگینش آب میشدم . خواستم بلند شوم و اینبار از پنجره
پرتش کنم بیرون ولی انگار به تختم میخکوب شده بودم . و فقط یک جمله جلوی چشمم بود
: -
خجالت
بکش از خودت دختر! آدم یکی از بهترین کتابای دنیا رو همین طوری پرت نمیکنه بیرون!
بعدشم ، یاد بگیر عصبانیت و شوکت رو سر یه چیز دیگه خالی کنی! نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم مقداری خون
به مغزم رسید . با خودم گفتم : -
اگه
این کتاب حتی یه برگش تا میخورد، مجبور بودم مثل هوراشیو * بالای سر هملت * وایستم
و به خاطره مرگش گریه کنم و بگم "قلب بزرگواری این دم در هم شکست . شب خوش ،
شاهزاده ی نازنین . باش تا گروه فرشتگان سرود خوان تو را به آرامش جاوید برسانند !" و
بعد یاد خودم و غزل افتادم . که در نمایش هملت وقتی غزل بر روی زمین افتاد بود و
از زور خنده نمی توانست نفس بکشد ، بالای سرش زانو زدم و در حالی که سعی داشتم
جلوی خنده ام را بگیرم این جمله را گفتم . و خوب ، به نوبه ی خودم بعد از اتمام
نمایش محکم به پهلوی غزل کوبیدم و گفتم : کوفت ! نخند!! و
آن موقع شلیکه خنده از همه طرف پرتاب شد. زیرا رژین، مارال، سایه ، رستا ، شهرزاد
، پانیذ و پریسا روی زمین غش کرده بودند و میخندیدن . و یاد حرف رژین افتادم که میگفت : -
این
هوراشیو انگار بالا سر مادر هملت (مارال) وایستاده بود و وقتی که جام زهر رو خورد
میخواست نبضش رو بگیره! و ما فقط میخندیدم .
فقط میخندیدم! واقعا میخندیدم . و به خودمان افتخار میکردیم که همچین نمایش کمدی –
ملودارمی اجرا کردیم که همه کیف کردند! بعضی وقت ها واقعا دوست دارم مثل ابله ،
ابله باشم و مثل هملت بمیرم . هوراشیو هم از سرم زیاد است . فقط بمیرم!! همین! ولی
میدانم هیچ وقت مثل هملت کسی انقدر به خودش زحمت نمیدهد که با یک شمشیر زهر آلود زخمی
ام کند ، یا انقدر شانس داشته باشم که مثل پرنس میشکین* همه چیز را فراموش کنم و
دست آخر همه بگویند : بیچاره بنده خدا! ابله بود دیگه! وقتی بیشتر فکر میکنم ، میبینم من بعد از خواندن نمایشنامه ی شکسپیر * هم همین
حس و حال را داشتم . و وقتی خیلی دقیق میشوم فقط به یک نکته میرسم . "من
حسودم!" خوب ... درست است . من به هملت و پرنس
میشکین حسودی میکنم . و خیلی اذیت میشوم وقتی میبینم مردم بعد از خواندن ابله
ناراحت میشوند و بعد از دیدن هملت گریه میکنند . چون... واقعا به نظرم آنها خوش
بخت شدند . مثلا زنده می مانند که چه؟! ببینند دنیا دارد نابود میشود؟! یا بیشتر
غم و درد را تحمل کنند؟! بعضی وقت ها وقتی تلویزیون را روشن میکنم ، دلم میخواهد
کله ی گوینده ی خبر را بکنم و بدهم سگ ها بخورند . بعد هم کر کر بخندم و بگویم :
تا تو باشی دیگه خبر بد ندی! واقعا حسودی میکنم! شاید این اولین بار
است که به یک چیزی حسودی کردم ! ولی واقعا دلم میخواست مثل هملت بمیرم ! تا دیگر
نه رنگ فساد ، نه طعم فقر مردم ، نه بوی خیانت و نه هیچ کدام از این ها را حس
نکنم! واقعا بی انصافیست که همه ی پایان های خوش برای کتاب ها ذخیره شده! واقعا
خیلی درد آور است! برای همین است که میگویند "پایان خوش برای قصه هاست!"
هیچ پایان خوشی برای ما وجود ندارد! آخ که از این حس حسادتم متنفرم!!!!! لغتنامه : ابله : یکی از کتاب های نویسنده ی روسی داستایوسکی داستایوسکی: نویسنده ی روسی . نام چند کتاب او عبارت است از : ابله ، جنایت و مکافات ، برادران کارامازوف و ... هملت : نام نمایشنامه و شخصیت اصلی نمایشنامه ی هملت اثر شکسپیر هوراشیو : نام دوست هملت در نمایشنامه ی هملت شکسپیر : نویسنده ی کتاب هملت ، رمئو و جولیت و ... پرنس میشکین : شخصیت اصلی کتاب ابله که همه صدایش میکنند ابله پ.ن: بچه ها یه سوال ! به آذین رمئو و جولیت رو ترجمه نکرده؟! من خیلی دنبال گشتم! اگه کرده حتما خبر بدین! یه صحبت تلفنی! - متاسفم ولی من نمیتونم بیام -
چرا
آخه؟! - خوب .... کار دارم -
صدف؟! -
جدی میگم -
چی
کار داری؟ -
باید زبان بخونم! -
ولی
الان کلاس زبانت تعطیله! -
ببین نمیخوام بحث کنم . من نمیتونم بیام . تو بدون من هم میتونی بری -
مطمئنی
چیزی نشده؟ از من دلگیری؟! پشت تلفن انگشت سبابه و انگشت بزرگم رو
به هم حلقه میکنم . برای اولین بار در عمرم ، از ته قلبم از خدا میخوام که منو به
خاطره این کارم ببخشه -
نه ! برای چی باید ناراحت باشم؟ کار بدی کردی؟ قطره های اشک نا خود آگاه از چشمام شروع
به ریختن میکنن . سعی میکنم خوش حال نشون بدم . ولی صدام میلرزه -
داری
گریه میکنی؟ -
برای چی باید گریه کنم؟ من اصلا گریه میکنم؟ یعنی به نظرت انقدر ضعیفم
که برای هیچی گریه کنم؟! -
برای
هیچی نیست .... نمیدونم .... شاید برای تو هیچیه . من فقط دوست داشتم آخرین کسی که
توی فرودگاه میبینم تو باشی . نه بابا . نه مامانم . فقط تو . و البته داداشم . -
خوب داداشت هست . منم شب قبلش میام خونتون . ولی صبحش نمیتونم بیام
فرودگاه . -
آخه
چرا؟ -
مامان بابام نمیذارن -
ولی
تو گفتی زبان ... -
ببین صدام میکنن . بعدا حرف میزنیم . اوکی؟! فعلا به سرعت تلفن رو قطع میکنم و میرم توی
اتاقم . روی تختم میشینم و سرم رو توی دستام میگیرم . بعد از حدود نیم ساعت از
پنجره ی اتاقم ، به اتاقش نگاه میکنم . طبق معمول پشت پنجره نشسته بود . یه پاش
روی تاقچه بود و حدس میزدم داشت آهنگ گوش میکرد . چراغش خاموش بود . ولی سایش رو
میتونستم روی پره ی اتاقش ببینم . پرده رو میکشم و برمیگردم توی تختم ....! من
اونقدرا ضعیف نیستم! اعتراف : من خیلی ضعیفم . خیلی خیلی زیاد . و
البته دروغ گو . من دورغ گفتم . آره . من داشتم گریه میکردم . بهش گفتم ازش ناراحت
نیستم. ولی دروغ گفتم . چون دلگیر بودم . از رفتنش ناراحت بودم! برای چی رفت؟!"
رفتن اون برای من هیچی نبود؟" شاید همه چیز بود . همه چیز . بعد اون
با هیچکی نمیتونم زیاد درد و دل کنم . حتی دوست های صمیمیم . من دروغ گفتم . من
فرودگاه رفتم . من واقعا این کار رو کردم . رفتم . ولی همه ی خانواده رو جلو
فرستادم تا باهاش خداحافظی کنن . و برای اولین بار به اون یکی دوستم گفتم "من
جلو نمیام . نمیتونم . تو برو! بگو من نیومدم . من جلوی در ورودی منتظرتون هستم ."
ولی بازم دروغ گفتم . چون جلوی در ورودی نبودم . من همونجا بودم . بین جمعیت . و
رفتنش رو دیدم . بعدا وقتی باهاش حرف میزدم ، وقتی ازم میپرسید چطوری یا به قول
خودش "بی من خوش میگذره؟" بازم دروغ گفتم . چون بهش گفتم آره .
خیلی! و میخندیدم . بهش گفتم من مثل همیشم . فقط دلم برات تنگ شده . همین . هیچی
نیست . تازه ما با هم حرف هم میزنیم . و اونم میخندید . اون همیشه میخنده . اون
بهم گفت که از نیومدنم ناراحت نیست . بهم گفت که همه چی عالیه . دوستای جدید پیدا
کرده . یه دنیای دیگه . فقط دعا میکنم اونم مثل من یه دروغگو ی بزرگ باشه! دلم گرفته است ، دلم گرفته است . ولی به
ایوان نمیروم . چون میدانم پشت پنجره جایی برای انگشتانم وجود ندارند . ایرادی از چراغ های رابط نمیگیرنم . چون
آن ها هم مثل دل من تاریک اند . خیلی وقت است که تاریکی دلیل زندگیست! نه آفتابی وجود دارد نه گنجشککی . این را
خیلی وقت است قبول کردم! من هیچ یادی از پرواز ندارم . زیرا هیچ
وقت فرصت پرواز را نداشته ام . با این حال زنده ام . بله ، بله در این تاریکی
دلیلی برای مردن ندارم! وقتی داشتم امروز بالای پله ها برای
مارال شعر بارون میاد جر جر رو میخوندم و اون بهم میگفت صدف بس کن تو رو خدا و من
با التماس بهش میگفتم خواهش میکنم این تیکه ی مورد علاقمه ، حس بهم زندگی دست داد . و واقعا اون لحظه به فروغ
فکر کردم که میگه "پرواز را به خاطر
بسپار پرنده مردنی ست!" دلم میخواست به فروغ بگم "دیدی
اشتباه میکردی؟ پرنده هنوز زندست" ولی یه لحظه با خودم گفتم "به چه
قیمتی؟" و بعد به خاطر این فکر ساکت شدم . چون جوابی براش نداشتم . وگرنه
همچنان داشتم برای مارال بارون میاد جر جر میخوندم . اتفاقا وقتی وارد خونه شدم ، یه شعر از
فریدون فرخ زاد رو شنیدم . که داشت شعر خواهرش به اسم "کسی که مثل هیچکس
نیست" رو میخوند . خیلی برام جالب بود . چرا فروغ امروز اومده بود توی زندگی
من؟ وقتی داشتم فیس بوکم رو چک میکردم ، دیدم
هی تو ذهنم با خودم میگم "پرنده هنوز زندست " ولی واقعا به چه قیمتی؟
واقعا چرا؟ اصلا اگه پرنده بی هیچ یادی از پرواز بمیره بهتر نیست؟ پرواز میخواد چی
کار؟ رهایی میخواد چی کار؟ پرواز کنه که چی بشه؟ که آخر سر با حسرت بمیره؟ ما پرنده ها واسه چی داریم بالمون رو
میشکنیم تا پرواز کنیم ؟ پرواز فقط یه حسه خوبه . ولی باور کنین بی پرواز هم میشه
زندگی کرد . شاید تا ابد . این چیزیه که من بهش رسیدم . من هیچ امیدی ندارم که مثل
پریای شاملو ، کفتار های ما هم دود بشن و از بین برن . خیلیا میگن که نه شاملو
پریا رو به عنوان نقطه ی خوبه داستان قبول داشت . ولی به نظر من پریا همچنان همون
ستاره ی نحسن !!!!! قرار بود جادو به ما اثر نداشته باشه نه؟
قرار بود خورشید خانوم بیاد و ما بهش بگیم که آزادی رو قبله کردیم نه؟ با اینکه
نمیخواستم قبول کنم ولی واقعتیه! اینا همش تو داستان هاست ! من هیچ امیدی به قبله
ی جدیدمون ندارم . هیچ امیدی . ولی با این حال دوست دارم پرواز رو تجربه کنم . با
اینکه عقل سلیم میگه خر بازی در نیار و تلاش الکی نکن ولی من نمیتونم از فکر پرواز
بیام بیرون . نمیتونم . نمیشه . خیاله باطله میدونم . ولی چی میشد .... چی میشد
اگه برای یک دقیقه پرواز کنم؟ باور کنین اون موقع دیگه قفس رو میشکستم و به سمت
قبلم پرواز میکردم . باور کنین دلم خیلی گرفته . خیلی . با اینکه هیچ وقت پرواز
نکردم ولی نمیدونم چرا حسرت پرواز به دلم مونده! دارم دیووونه میشم!!! پ.ن : این نوشته رو جدی نگیرید . فقط
یه کم حالم بده! میدونم سر و تهش با هم
جور در نمیاد! میدونم! خودتون ببخشید بالاخره امسال هم تموم شد . سالی که اولش گفتم میخوام بترکونم . بعدش نمیدونم
چی شد خودم ترکیدم . سالی بود پر از آدمای خاص و جدید . چیز های جدید تر و اتفاقات
یه درجه بالاتر از جدید تر . چیز هایی که تا مدت ها فکر میکردم شنیدنشون فقط مایه
ی خندست . یا اصلا واقعیت ندارن . همیشه هم سوالم این بود که "چطور امکان
داره چیزهایی اتفاق بی افته که من قبولشون نداشته باشم؟" ولی افتادن . خیلی هم زیاد . من هم اصلا قبولشون نداشتم . اصلا . شاید بتونم بگم امسال ، سال مخالفت بود . سال تعجب کردن . و ناراحتی و خیلی
جاها خنده . ولی دوستش داشتم . خیلی خیلی زیاد . فقط یه کارایی مونده که باید انجام بدم . باید
تمومشون کنم . یک سری چیز ها هم قراره پیش بیاد که از ترس بدنم میلرزه . باید خودم
رو برای روبه رو شدن باهاشون آماده کنم . برام دعا کنین! یه چند وقتیه خیلی ناراحتم . دلیلشم فقط خودم میدونم . البته خیلی وقتا هم نمیدونم . اون موقعست که دیگه به اما و اگر روی میارم و از خودم میپرسم چرا . میگم شاید غمه دوریه . شایدم غمه دلتنگی . شاید نفرته . شاید خواستنه . شایدم نا امیدی از دوباره ندیدنه . بعضی وقتا هم نگرانم . نگران ابدیت . نگران هیچ وقت و نگران دنیا . این سه تا کلمه مثل ناقوس توی سرم صدا میکنه . انگار دو نفر دو طرف این ناقوس وایستادن و با تمام قوا هلش میدن و به سرم میکوبونن . انگار که میخوان جمجمم رو بشکنن و از توش بیان بیرون . بعضی وقتا هم عاشقم . عاشق امیدوار شدن و لرزیدن دلم . عاشق اینکه بشینم و فقط فکر کنم . یاد تمام لحظات بی افتم و درس بخونم . امید داشته باشم که درست میشه . اون موقعست که گریه میکنم . مردم بهم میخندن که چرا آهنگ کره ای گوش میدی . هیچکی خبر نداره که دیگه نمیخوام معنی چیزی رو بفهمم . براشون من یه دیوونم که دارم به آهنگی گوش میدم که حتی یه کلمش رو نمیفهمم . ولی این خنده دار نیست . من با تک تک سلول های بدنم نمیخوام بفهمم . نمیخوام درک کنم . نمیخوام چیزی توی ذهنم بیاد . جدیدا زیاد میخندم چون استرس دارم . میخندم ولی کافیه یکی بهم دست بزنه تا بفهمه از سرمای قلبم دارم یخ میزنم . انگار یه کپسول سرد کننده توی بدنم روشن میکنن و منم احساس میکنم که دارم میمیرم . و واسه همین میخندم . آخه من سرما رو دوست داشتم یه زمانی . عاشق این بودم که صبح های برفی ، وقتی که مدرسه ها تعطیله برم زیر پتوی گرم و از گرمای درون و سرمای بیرون لذت ببرم . برم توی هوای برفی و فریاد بزنم . وقتی طوفانه مقنعم رو دربیارم از باد لذت ببرم و به تمام دنیا زبون درازی کنم که خاک بر سرتون ، قدر این طوفان رو نمیدونین . عاشق بارون بودم . ولی الان؟ وقتی غزل میگه آخ جون بارون بریم بیرون میگم نه سرده سرما میخوریم و این نقاب احمقانه ی منطق رو میرنم که در اثر بارون و خیس شدن ممکنه مریض شیم . وقتی مارال و غزل میشینن رو زمین در حالی که داره بارون میاد میخندم . میخندم تا اشکام در نیاد و نبینن چقدر دلم میخواد اون صدفی بشم که منطق حالیش نبود . گاهی وقتا میترسم . جوری که شبا میرم زیر پتو و از ترس بالشم رو گاز میگیرم . بعضی شبا از ترس از خواب بلند میشم و میرم دستشویی و صورتم رو آب میزنم و به خودم میگم هیچی نیست . گریه نکن . تو در امانی . ولی هیچکی نمیفهمه چه حالی داره دوباره و دوباره از دست دادن . دوباره و دوباره دیدن بد بخت شدن مردم . دیدن دوباره و دوباره ی اشکای خودم توی شیشه ی قفسه ی کتاب خونه . وقتی بدون اینکه بفهمم دستام خیس شده و دارم اشک میریزم . ولی بازم با گریه لبخند میزنم . به خودم تلقین میکنم که الان صورت من مثل یه روزه بارونیه که یهو افتاب در میاد و یه رنگین کمون بزرگ سر تا سر آسمون پهن میشه . ولی من این رنگین کمون رو حتی توی آینه ی واقعی هم ندیدم . گاهی وقتا هم خودم رو بغل میکنم و چهارزانو توی تختم میشینم و به یه نقطه خیره میشم . به امید این که دوباره آهنگ فارسی گوش بدم و برم زیر بارون و برای مریض شدن نترسم . دیگه دلم برای لرزش دلم تنگ نشه و شبا از خواب پا نشم و خودم رو دلداری ندم . اون موقعست که بعد از فکر به همه این ها بلند میشم و دوباره آهنگ های کره ای رو پلی میکنم و چراغ رو خاموش میکنم و پنجره ها رو میبندم که سرما نخورم و میرم زیر پتو و به خودم میگم : - نترس ، تو میتونی . گریه نکن یادت میره . دستت رو از روی سرت بردار اونا نمیخوام جمجمت رو بشکنن . تو تنها نیستی . و در آخر با صدای نسبتا آرومی به خودم میگم : دروغ گو!!! آغاز : یک شنبه زنگ دوم! میخوام یه آپ خاطره انگیز ولی بدون هیچ گونه بار علمی و عاطفی بکنم . تنها دلیلم هم یه چیزی هست که فقط خودم میدونم . و یه چیزه دیگه این که این پایینی ها چند تیکه از یه آهنگن که من نه اسمش رو میدونم نه خوانندش رو میشناسم . آهنگ هم انگلیسی نیست فقط من چند تیکه از ترجمش رو دارم همین ! با این حال خیلی باهاش در گیری داشتم و دارم . همین! Funny , at first I wanted to know everything about you . I even believed the most trivial thing was love Funny , at first we tried our best to become alike . Not knowing the similarities would hurt me
Never thought the time for parting is here
Never thought it would be this way Why are you written all over my heart?
I try to erase again and again , but I can't The more I try , the more the memories of you become clearer , it's no use .
Everyday , I bite my lips and try to resist But like a fool , tears keep flowing like a fool .
پ.ن ۱ : یه حسی بهم میگه که این ترجمه که ماله من نیست ممکنه غلط دستوری زیاد داشته باشه . گیر ندین دیگه پ.ن 2 : الان دارم واسه بار ده هزارم این آهنگ رو گوش میکنم . ریتمش عالیه !!! پ .ن 3 : قول میدم دفعه ی دیگه یه آپ درست و حسابی بکنم! خدافسس! متاسفم براي كسي كه ميبينه و چشاش رو میگیره متاسفم برای کسی که میشنوه و گوشاش رو میگیره متاسفم برای کسی که لمس میکنه ولی بدن خونین برادرش رو بلند نمیکنه و با تفنگ بیشتر بهش شلیک میکنه . متاسفم برای کسی که حس چشایی داره ولی در تمام زندگیش خون انسان ها رو میخوره و سیرایی نداره . متاسفم برای کسی که بو میکشه و از کثافتی که به وجود آورده لذت میبره . متاسفم برای کسی که عشق رو از همه گرفته . متاسفم برای کسی که انسانیت از وجودش خیلی وقته رخت بسته . متاسفم برای تو که چشات رو موقع مرگ برادرت میگیری و برای پول و مال دنیا آدم میکشی . متاسفم برای تو چون با اینکه مخالفان خودت میبینی چشات رو میگیری متاسفم برای تو که هیچ وقت نگاهت به انسان دوستی و زندگی سالم نیفتاده . برات واقعا متاسفم چون تو به جز کشتن کار دیگه ای بلد نیستی . شاید خیلی ها بهت افتخار کنن ولی من برات متاسفم . برات متاسفم كه هنوز که هنوزه نفهمیدی بی من ، بی اون ، بی ما هیچی نیستی . ما اراده کنیم تو از بین رفتی . ولی با این حال ما باز هم برات فقط متاسفیم . چون ما مثل تو نیستیم! نه نه ما قاتل نیستیم! ما آدم کش نیستیم . ما از عدالت حرف میزنیم آزادگی تو خونِ ماست . ما خیابون ها رو قرمز رنگ نمیکنیم . ما با سبز زندگی رو میسازیم! من به شرافتم سوگند(نمیدونم کی گفته بود که به شرافتم قسم توی پست قبلی غلطه و به شرافتم سوگند درسته! خوب هرکی بود دستش درد نکنه! بازم میگم کپی رایت بای خانوم نژاد حقیقی!) خورده بودم که آپ کنم! ولی خوب بعدا معلوم شد که کاملا آدم بی ش.... هستم چون آپ نکردم! الان برای حفظ آبرو آپ میکنم! پس این آپ فقط جنبه حیثتی داره و بس!!! آقا بذارین بگم چیا شد چیا نشد . اولنت که امتحانا تموم شد !!! (هوراااا!!!) بعدا بردنمون اردو! تا ما ساعت 1:30 شب پامون رو گذاشتیم تهران برگشتیم یه پیک اومد که آنفولانزای خوکی ریشه کن شده و مملکت به وضع سابق خودش برگشته . آخر سر هم معلوم شد عامل اغتشاش ماها بودیم که باید یه عالمه حرص میخوردیم که چرا ما رو نمیبرن اصفهان . وقتی حرص و جوشمون تموم شد دوباره مردم میتونن برن اردو! به هر حال بذارین بگم چی شد! جونم براتون بگه ما رو بردن کویر آران بید گل (هنوز تلفظش رو یاد نگرفتم فقط اسمش رو نوشتم!) که بعد از کاشان و قم بود . صبح خروس خون ساعت 5:30 قرار بود راه بی افتیم! گوشی هم حق داشتیم بیاریم! اول که نزدیک 5 ساعت توی اتوبوس بودیم که برسیم به اون کویر لعنتی! ولی خوب وسطش نگه داشتن توی مارال که صبحونه بخوریم . خوب بود صبحونه خوردن! با مارال و نسترن و غزل و رژین و کیمیا و لعیا و آیسان کلی آهنگ گذاشتیم و خوندیم و کر کر خندیدیم!(باور نمیکنید مدارکش موجوده! بگم بگم!؟) بعدش رفتیم شتر سواری! جاتون خالی انقدر ترسیدم که اگه قیافم رو میدیدین میمردین از خنده . شتره خر (!) شتر بازی در میاورد . وقتی نشسته بود پا نمیشد وقتی پا شده بود نمینشست! انقدر گاو بازی در آورد شتره . بعد از اینکه از شتره پیاده شدیم زنگ زدم مرجان منو دلداری بده . خدایی خیلی حالم بد شده بود جوری که دست و پام یخ کرده بود . مارال هم مثل این مامانا منو تقویت میکرد هی میوه میداد خوراکی میداد حالم خوب شه!(الهی!!!) بعدش رفتیم بالای تپه های شنی! وای عالی بود!!! تا زانو میرفتی توی شن! به ما گفتن تا بالای تپه نمیتونیم همین طوری بریم باید کفش و جوراب هامون رو در بیاریم . وای عالی بود . شنا یخه یخ بودن! ماها دیگه کلی اونجا کر کر خندیدیم!! حالا پایین اومدنش مکافات بود . چون نمیشد راه رفت قل خوردیم اومدیم پایین . همه جام شنی شده بود . شتری هم که دیگه شده بودم . تمام مدت داشتم فکر میکردم اگه من برگردم خونه مامانم منو با پنس میگیره میذاره جلو در شاید فردا ساعت 9 بیان از جلو در برم دارن! البته چون زیاد کثیف بودن فقط احتمال میدادم که برم دارن . شایدم همون جا میذاشتن بمونم! بعدش.... موبایل مارال گم شد توی قل خوردن از شنا! انقدر ما گشتیم!!! ولی خوب دیگه پیدا نشد . کلی غصه خوردیم . مارال خودش از همه بیشتر ناراحت بود . غزل و مارال و یه دختره دیگه از یه کلاس دیگه دوباره از تپه ها رفتن بالا ولی بازم پبدا نشد . منم رفتم پایین گشتم ببینم کسی اشتباهی بر نداشته که کسی برنداشته بود . بعدش ما ناراحت و اینا برگشتیم که بیایم ناهار بخوریم که واقعا نتونستیم!یعنی از گلومون پایین نمیرفت ! بعدش رفتیم طرف دریاچه نمک! رو زمین پر نمک بود . نزدیک دو کیلومتر باید راه میرفتیم . انقدر باحال بود که حد و اندازه نداشت! غروبش عالی بود!!!!!!!! یعنی عاشق کویر شدم!(بعد اون گربه هه که تو همایش شریف دیدم و شد دوست پسرم و باهاش نهار خوردم و عاشقش شدم ، غروب کویر عشق دومه! ولی خودمونیم اون گربه هه از هر چی پسر توی همایش بود بهتر بود! چشما سبز پوست عسلی جیگر خیلی عالی بود!) بعدش به دریاچه نرسیده برگشتیم طرف اتوبوسا! دیگه همه بوی شتر و گل و چل میدادن! وسط راه هم نگه داشتن که ستاره ها رو ببینیم . من دب اکبر رو شخصا رصد کردم . به عمرم انقدر ستاره توی آسمون ندیده بودم . لامسب این تهران یه دونه ستاره ی قطبی در میاد و تموم میشه میره پی کارش . ولی آسمون کویر یه عالمه ستاره داشت!!!!!! توی اتوبوس هم هی خوابیدیم پا شدیم . شارژ گوشیم هم تموم شده بود . ساعت 11 هم همه رو از خواب بیدار کردن که بهمون شام بدن! ساندویچ کالباس با دوغ(اصلا پیشنهاد نمیکنم امتحان کنین!!) ساعت 1:30 این طورا هم رسیدیم تهران . تا بابام رو پیدا کردم 5 مین طول کشید . رسیدیم خونه مامانم منو پرت کرد تو حموم . از همه جام شن میبارید . نزدیک های 3 هم گرفتم خوابیدم . فرداشم تعطیل بودیم! هورااا!!! صدووف نوشت : یه لقب جدید گرفتم اسمش ماهی سیخ داره! از اونا بود که توی کارتون حماسه ی کوسه وقتی عصبانی میشد باد میکرد!!! تازه آیسان هم شد پلانکتون! خیلی خوبه که ما جانداران خاکی رو ولیدیم (ول کردیم!) چسبیدیم حیوانات آبی رو! خوب لااقل خوبیش اینه که جانداران آبزی عقلشون بیشتر از ما میرسه خریت نمیکنن که مثل خر تو گل بمونن! باور کنین! خداییییی خیلی خیلی خوش گذشت! خیلی خیلی زیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای عالی بود بازم میخوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 (اگه خانوم نژاد حقیقی بفهمه من این همه علامت تعجب گذاشتم توی متنم از زبون آویزونم میکنه !) همین دیگه! خدافسس!!

