تبليغاتX
دیونه خونه

زندگی به کاممان زهرمار شده بد فرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخ چقدر سخته نفس کشیدن . گلوم خشک شد از بس سوال جواب دادم . دستام شکست از بس امتحان دادم . چشام کور شد از بس درس خوندم . پاهام ترکید از بس واسه 0.25 که اشتباهی بهم ندادن رفتم بالا اومدم پایین . مخم ترکید از بس درخوندم و هیچی نفهمیدم و ....

هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه که اصلا حوصله ندارم بنویسم! انقدر استرس دارم که حد نداره . از بس دارم حرص میخورم که تا نداره! انقدر خستم که دیگه نمیدونم چند شب نخوابیدم!

بابا بدبخت شدیم! همش داریم درس میخونیم . میانگین نمره ی ریاضی میاد 15.50 . تو کل پایه!!!! نمیدونم امسال چه وضعشه!!!

باور نمیکنین ولی انقدر خستم که حد نداره . دیگه حالم داره از هرچی رادیکال و افعال ثلاثی مزید و گرمای نهان جوش قوطی کبریت به هم میخوره! آخه اینم شد زندگی؟!

قدر پارسال رو ندونستم!!!!

ولی با همه ی این اوضاع و احوال بازم به صورت استقامتی داریم ادامه میدیم . یا اینکه خستم بازم شبا نمیخوابم . با اینکه حالم از رادیکال به هم میخوره بازم ریاضی حل میکنم . چون چاره ای ندارم! ولی خودمونیماا....

کلی داریم حال میکنیم! اینم یه نوع زندگیه!!!!! من عاشقه تنوعم!!!!

 صدووف نوشت : عاشق برنامه نویسی Php  ام! تصمیم دارم برم فرنگ!!! اگه ببریم!!دعا کنین ببریم!!!

 صدووف در حال تایپ : دستام از سرما حس نداره! چقدر هوا سرده!!!

صدووف بی کار : دیدم چند وقته آپ نکردم!!!!

صدووف معذرت خواه : باور کنین ، قسم میخورم ، به شرافتم قسم (کپی رایت بای خانوم نژاد حقیقی) یه روزی جواب همه ی کامنت هاتون رو بدم!

صدووف رو به اتمام : همین دیگه! خوش بگذره!

 

قفوون شما! خدافس!

 



جمعه بیست و نهم آبان 1388 | 22:16 | صدووف! |
سلام!

بابا مدارس شروع شده و منم بد بخت شدم! ۶ زنگ در هفته ریاضی داریمممممممممممم!!!!!! واقعا زجر آوره!!! (معلما لطفا نخونن اینجا رو!)

بعد از تهدیداتی که از طرف بچه ها شد و گفتن باید آپ کنی منم از اونجایی که عاشق انشا هام هستم تصمیم گرفتم یکی از انشا هام به نام همینی که این بالا میبینین بنویسم . خیلی دوستش دارم!!!! شمام باید دوستش داشته باشین (این یه تهدید بود!)

27

فصل های کتاب دوستی را مانند ثانیه های زندگی پشت سر می گذارم . کتابی که تاحالا او را باز نکرده ام . می خواهم فصل اول را با لبخند بگذرانم .

26

دوست جدید من ، برای حرف زدن با من ، نه از آب و هوا حرف میزند و نه از اقتصاد و سیاست خراب . فقط و فقط از خودش حرف میزند . اینکه کسی او را درک نمی کرد و نمی کند . مثل من .

25

حالا دیگر از زندگی اش حرف میزند . زندگی ای که در تمام مدت آن دنبال چیزی می گشته .

24

میگوید بوی گل سرخی را حس میکند . شاید من هم او را درک نمی کنم .

23

اتفاق ، حادثه ، هیجان . این است زندگی او

22

سفر ، تجربه ، یاد گرفتن این ها هستند هدف او

21

عشق ، دوری ، ناراحتی نگاهی دیگر از زندگی را به او می فهمانند

20

شاید برای بوییدن گل سرخ هنوز دیر نیست

19

از هوس حرف میزند ، از حسادت ، از لجاجت

18

از قدرت می گویم ، طمع ، خود شیفتگی

17

بویی به مشام میرسد . شاید به گل سرخ نزدیک شده ام

16

او از دنیایی دیگر آمده . خیلی برای من عجیب است

15

شاید من از دنیایی دیگر آمده ام . می دانم او هم تعجب کرده

14

به گل سرخ میرسم . حالا بوی آن را به خوبی حس میکنم

13

او انگار گذر زمان را نمی فهمد . شاید اصلا درکی از گذر زمان ندارد

12

ولی من می فهمم  . فصل ها رو به اتمام اند . ثانیه ها تند و تند میگذرند .

11

خطر ، حسی که برای آن هیچ طعمی وجود ندارد

10

دوری ، نمی دانم باید چه کنم

9

گل سرخ را میچینم . می خواهم این را به او هدیه کنم

8

او درد میکشد . ولی با این حال هدیه ی من را قبول نمیکند

7

حالا اوست که گذر زمان را می فهمد .

6

 نمی خواهم قبول کنم فصل ها کم کم دارند تمام میشوند

5

گل را به سمت او میگیرم . اویی که بر زمین افتاده

4

حالا دیگر این جا نیست . نمی دانم کجاست .

3

می خواهم از تویی که او را به من معرفی کردی خواهشی بکنم

2

در واقع قولی بگیرم . اصلا به اشک هایم توجه نکن .این گل سرخ را بگیر

1

 آنتوان دو سن اگزوپری قول میدهی سلام من را به شازده کوچولو برسانی؟

 

 فعلا اینو داشته باشین تا بعد!!!

صدووف نوشت : هرکی کپی برداره کلش رو میکنم میذارم رو سینش !!! جدی گفتم! یعنی چی مطالب مردم رو کپی میکنین؟!

صدووف نوشت ۲: دلم واسه خیلیا تنگیده! جای سولی و دایی و سااا و آتوس خیلی خالیه بینمون!

خدافسسسسسسسسسس!



جمعه یکم آبان 1388 | 21:25 | صدووف! |

در طی بررسی ها و تحقیقاتی که اینجانب در این تابستان انجام دادم ، مبنی بر اینکه میزان افزایش بیماری ها در تابستان بیشتر از یا در زمستان و پاییز و بهار ، به نتایجی دست یافتیم که علامت سوالی بزرگ بر سر اینجانب ایجاد کرد!!!

نکته : اگر تصور علامت سوال بر سر اینجانب برای شما بسی سخت است اصلا ناراحت نشوید ، شما همان هاله ی نور را هم تصور کنید بس است!!!

 نتایج از این قرار است که ، با شروع مدارس ، و رفتن دانش آموزان به مدارس ، و یا حتی پیش از آن بیماری هایی به همراه دارد که گریز نا پذیر است . که البته ما اینها را در طی تابستان نمیبینیم . از جمله :

 ۱.داشتن همیشگی سر درد به علت جیغ های معلمین بزرگوار و کشیدن گچ بر روی تخته .

۲.داشتن همیشگی دل در بر سر امتحانات به علت تقلب پشت سری و جلویی و فشار های مداوم از هر دو طرف !

۳.ترویج فساد و پانک بازی توسط نمایندگان شورا به علت سیخ بودن مو هایشان.

۴.داشتن انواع و اقسام گونه های بیماری های پوستی برای نمایندان کلاس به علت جارو و تی کشی کلاس ها . (گاهی اوقات گلو درد به علت لیس زدن کف زمین )

۵.کج شدن تمامی انگشتان دانش آموزان به علت نوشتن نامه در هر زمان و هر مکان .

۶.بالا رفتن شماره ی چشم تمامی دانش آموزان به علت خواندن کتاب رمان به جای درس عادی.

۷.گرفتگی رگ های مغزی به علت جلو گیری از خنده بر سر کلاس ها ، مخصوصا کلاس زیست .

۸.خشک شدن چشمه ی اشک دانش آموزان به علت گریه ی پیش از حد بر سر دهه ی زجر و خیریه و همایش و هزاران کوفت و زهرمار دیگر

۹.تغییر لهجه فاهش بر سر کلاس های قرآن برای عربی خواندن ایات (از آن جا که ما فارسی را بزور حرف زده و عربی هم بلد نیستیم بخوانیم ببنید چه عر عری بر سر کلاس قرآن بر پاست!)

۱۰.سیاه شدن پوشت صورت و سفیدن شدن دستان دانش آموزان بر سر کلاس شیمی به علت آزمایشات علمی . (که میشود همان ابلق ادبی خودمان)

و هزار درد و مرض دیگر که اینجا جایش نیست! برای پیشگیری از این گونه حوادث دلخراش و رنج آور تنها یک راهکار به شما پیشنهاد میدهیم .

 ۱.اگر سیکل خود را گرفتیت ، ترک تحصیل کنید بروید بافتنی ببفاید ! تنها فایده ی دوره ی راهنمایی زنگ حرفه و فن و فقط قسمت پوشاک بود و بس!

 اگر هم عقل در سرتان موجود نمیباشد بروید و ادامه تحصیل دهید . شخصا قول میدهم از پشت شما را ساپورت کنم!!

پ.ن:ای بابا! من نمی فهمم . آدم حتی توی وبلاگ شخصیش هم امنیت جانی نداره؟! والا!! یعنی هیچ جا امنیت نداره . دیگه دلم به این وبلاگ خوش بود دیدم این جا هم امنیت ندارم! همش مورد هجوم حملات چند سوی از طرف برخی از دوستان عزیزم قرار میگیرم . یادم باشه یه سنگر درستم تا کسی نتونه ازش رد بشه . حتی شما دوست عزیز!!



شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 | 0:50 | صدووف! |

به علت تهدید های چند سوی از طرف برخی عوامل خارجی مبنی بر اینکه "آپ کن وگرنه خفت می کنم" تصمیم به آپ وبلاگ اینجانب ، خانوم صدوووف خانوم ، گرفتیم!

 نکته : منظور از عوامل خارجی همه هستند به جز پانته آ جان!!

 می خواستم یه آپ بکنم ! ولی موضوع نداشتم! بعد غزل اومد گفت که راجعبه اون آپ کنم! دیدم همچین مسئله ی مهمی نیست که بخوام راجعبش آپ کنم (می دونم با این جمله مرگ رو به جون خریدم!)

بعد تینا اومد گفت راجعبه زندگی بقیه آپ کن! گفتم منو سننه! مگه من فوضول زندگی ملتم؟! خلاصه تصمیم گرفتم یه بازی کنم!!

 بازی از این قراره! من اسم تمام دوستام رو می نویسم! راجعبه همشون یه کلمه فقط می نویسم!! آخرشم یکو دعوت میکنیم! بعد بچه ها باید بخونن راجعبه شخصیت ها باید نمره بدن! یعنی بگن کلمه ای که من نوشتم راجعبه اون شخصیت بهش می خوره یا نه! هر کی که ببره باید اول سال یا همین تابستون یکی رو مهمون کنه!!!!!!!!!

 آیسان (دایی) : صدا

مارال : ادوارد

نسترن : خنده

پانته آ : شیمی

سلما : ایده

آتوسا : فیزیک

سحر : جولتس

صبا : هویج!!

الناز : فشن!

تینا : قدرتمند

غزل : سینما

هانیه: 20

سروین : سحر جون

سارا : All star

کیمیا : انشا

رژین : پیانو

لعیا : ویالن

آیسان (ع) : انیمیشن

 راستی! نباید از کلماتی که من اینجا به کار بردم استفادی کنین! باید چیز جدید بگین راجعبه شخصیت ها

 من نسترن رو دعوت می کنم! بچه ها بذارین این بازی دست به دست بگرده!!!!!! اوکی؟!

 قفون شما! خدافسسسسسسسسس!



شنبه هفتم شهریور 1388 | 20:31 | صدووف! |

و آن جنگ بزرگ آغاز شد . آن جنگ خون آلود . همان جنگ خانمان سوز . جنگی که در آن هزارن نفر مردند ، بی خانمان و بی سر پرست شدند . تنها و تنها به خاطره یک کلمه ، یک سوال ، یک کنجکاوی …..

و آن موقع که انسان گفت چرا …..

همان دم جنگ آغاز شد !

……

قبل از این جنگ ، انسان چشم داشت ، ولی نمیدید . گوش داشت ، ولی نمی شنید . زبان داشت ، ولی حرف نمیزد .

انسان هم می توانست از نور بنوشد و هم از این کهکشان بود ، ولی سزای نوشیدن نور و قدم زدن در کهکشان چیزی جز مرگ نبود.

انسان …. "من" و "تو" بود . انسان "ما" را نمی شناخت . انسان مریض بود . انسان سرد بود . انسان سلامتی را نچشید ، انسان گرما را حس نکرده بود .

و این بود انسان ….

 ولی انسان فکر می کرد . انسان می فهمید . انسان درک میکرد . انسان کنجکاو بود . برای همین جنگ آغاز شد .

 و کسانی آمدند …. که انسان نما بودند . نه خود انسان . که دم از انسانیت میزدند ، ولی نه گوشت داشتند نه خون . و گفتند ما از انسان برتر هستیم . و انسان دیگر پیشرفت نکرد …..

 همه جا سکوت بود ولی انسان صدایی می شنید . همه جا تاریک بود ولی انسان نوری میدید . همه چیز مرده بود ولی انسان به زندگی ادامه می داد ….

 و بعد از آن …… انسان نه فقط خود ، بلکه هزاران نفر مانند خود را دید . و "ما" را حس کرد …… و لب به سخن گشود و با چشمانی بینا و گوشی شنوا ، فریاد براورد چرا؟!

 و جنگ را آغاز کرد …..

 و جنگی میان "ما" و "آن ها "

 آن ها که خود ، خود را قبول نداشتند . آن ها که خود ، خود را از هم می دریدند . و ما فهمیدیم ....

که از هر کس و هر چیزی بالا تریم . که جان میدهیم تا جان ببخشیم . که حالا خود ، به خواسته ی خود از نور می نوشیم . که قدم بر داشتن در کهکشان گناه نیست . که کشتن پایان این زندگی نیست ، مردن یعنی به ابد رسیدن ....

 و ما پیروز شدیم . و "ما" ، "ما" شدیم . و "ما" فهمیدیم که نه "من" وجود دارد و نه
"تو" ! این "ما" هستیم که میگیم ، میشنویم ، میبینیم !

این "ما" هستیم و خواهیم بود . دیگر انسان ، انسان نیست ! انسان "ما " هست . موجود برتر از انسان "آن ها" نیستند. موجود برتر از انسان "ما" بود .....

 و حالا .....

 سال ها از آن جنگ خونین می گذرد . جنگی میان "ما" و "آن ها" . آنان که حتی خود با خود نبودند . و حالا ما پیروزیم. و حالا "ما" هست که می شنود . و "ما" هست که زندگی می کند و ......

و حالا ، این ما هستیم که عاری از گناهی ، رستگار می شویم!



شنبه سی و یکم مرداد 1388 | 21:53 | صدووف! |

فکر کنم دیگه همه ی عالم و آدم خبر دارن خواهر من کنکوری بود دیگه!!!!

خدا اون روز رو نیاره یکی تو خونتون کنکوری باشه! یعنی واقعا عذابیست که حتی واسه گرگ بیابون نمی خوام!!!!!!

از اول دو سال پیش شروع می کنیم که تازه اول بد بختی هامون بود!

اولا تابستون و باید بی خیال شین! واقعا باید بیخیال شین! چون درس دارن ! بعد چون اونا درس دارن شمام باید بمونی خونه! بعد چون می مونی خونه و تفریح و اینا هم حد و اندازه ای داره تو هم می شینی پا به پای اونا درس می خونی! به صورتی که شبانه خدا رو شکر می کنی که مدرسه بازه و باید بری درس بخونی!

می رسی اول سال تحصیلی! حالا تابستون تموم و مدارس شروع شده! از اون جا که یکی تو خونه مثل چی داره درس می خونه تو هم باید بشینی بازم درس بخونی! منی که اگه بیشتر از 45 دقیقه درس بخونم مخم علامت سوال میده به گفته ی پدر و مادرم باید روزی 4-3 پنج ساعت درس بخونم!

میرسی وسط سال تحصیلی که موقع کارنامه دادنه! خوب تو کلا در طول امتحانات بیشتر از 3-4 ساعت درس نخوندی اونم با ipod  و فیلم و کتاب و اینا! در صورتی که به گفته ی مامان بابات باید از مرجان یاد بگیری و روز 3-4 ساعت درس بخونی!!!! (آدم باید در همه حال به خودش استراحت بده!)

تازه داری با این طرز درس خوندن که حالا 3-4 ساعت نیست و 1-2 ساعته عادت میکنی و ..... میزنه میشه امتحانای ترم دوم! بد بختی اونجا به اوج میرسه که نمره ی کارنامه ی یه کنکوری بهتر از تو میشه و باید واقعا بفهمی مایه ی سر افکندگی ملت هستی!!!!

میرسیم باز به تابستون! که ایندفعه حتی جمعه هم نمی تونی بری بیرون! چون مرجان خانوم مدرسست و تو باید بتمرگی سر جات و تکون نخوری! بازم خدا پدر  مدرسه رو بیامرزه که ما رو به زور از  زیر دست مامان بابا میکشه بیرون!!! باز هم تابستون نداری و مثل خر باید یا بری مدرسه یا بشینی خونه! زیاد هم شلوغ نکن که اعصاب خواهرت مشوش میشه! زیاد هم سر به سرش نذار که درس داره! هر کاری هم که میگه بکن یه وقت به اون مغزش فشار نیاد که کنکور رو بد میده ها!!!!!

میرسیم اول سال ! دوباره البته! دیگه ایندفعه همه ی عزمت رو جزم کردی که بزنی تو دهنه نمره ی 20! ولی خوب فقط می تونی آماده بشی! چون اصلا نمی تونی بزنی تو دهن نمره 20 ! نمره ی 20 مگه خره نفهمه که تو می خوای بزنی تو دهنش و وایسته بر و بر نگات کنه؟! نه والا! تا دستت رو تکون بدی فرار کرده از دستت! بعد چون دستت رو بردی دیگه عقب و حیفه بی خودی بیاری پایین میزنی تو دهن نمره ی 19! (باز خوبه 19 بود سر جاش!) به هر حال واقعا دیگه روزی 3-4 ساعت رو شاخته و همش درس می خونی!

عید هم امسال فقط 5 روز! نه بیشتر! باید خواهرت بشینه درس بخونه!

هر وقت هم مامان بابا رفتن شمال مرجان یه جا نشته و داره درس می خونه و تو یحیی باید همه ی کار ها رو بکنین!

دیگه این چند وقته اگه مرجان بگه برو بمیر باید واقعا بمیری! چون اعصابش در حدی متشنج میشه که ..... محل رو ترک می کنه و تو رو با مامانت تنها میذاره!

دیگه کم کم نزدیک کنکور میشیم و انگار حکم آزادی منو صادر کردن!!!!! خیلی خوش حالی! شب هم دعا می کنی که رتبش خوب بشه و پس فردا نگن تقصیر صدف بود (اینا که عادت دارن همه چی رو بندازن تقصیر من! اینم روش!)

اوضاع تا یه چند وقتی خوبه که ............ رتبه ها میاد! حتی اگه نفر 1 کنکور هم میشد باید عزای عمومی اعلام می کردی تو خونه! همه باید ناراحت و غم زده یه جا بشینین (که این ماله رتبه ی 1 کنکوره! خواهر ما که 1 نشده ببین چه وضعیتی داری!) خلاصه! تو باید کنکورِر (کنکور دهنده!) رو دل داری بدی که گور بابای کنکور! مهم اینکه تلاش خودت رو کردی! کنکور دهنده تا یه مدت با این حرف ها انرژی میگیره ولی باز 3 روز بعد یادش می افته خوب شاید تلاشمو نکردم!!!!!!! اون وقته که دیگه هیچی در چنته نداری و باید محل سکون کنکور دهنده رو ترک کنی! در این مدت مصرف دستمال کاغذی هم در همه جای خانه بالا میره! حتی در WC  !

حالا بعد از هزار کوفت و کاری این کنکور دهنده ی محترم می خواد تایین رشته کنه ! این تایین رشته واسه ما امروز بود!

مرجان همه ی اهل خانه رو بسیج کرده بود که می خوام تایین رشته کنم! یه سری خودش و مشاورش نوشتن! یه سری من تایپ کردم همه ی کد ها رو با جا و مکان! که مامانم گفته وقتی پا شد می خواد مثل چایی که همیشه بعد از خواب آمادست ، این لیست رشته ها تمیز و پاک نویس شده روی کانتر باشه!

بعد از اون نوبت به ثبت موارد از طریق نت هست که یحیی ی بدبخت 100 دفعه این 100 تا مورد رو خونده و باز هم سایت سنجش Error میده! این دیگه ته بد بختیه!!!!!!!!!!!!!!!!

 نتیجه اخلاقی : ما ها هم یه روز کنکوری میشیم! هممون! اینو نوشتم یادمون باشه با این کنکور درسته که واسه آیندست و اینا! ولی سوءاستفاده نکنیم و اطرافیان رو (مثل منه بد بخت!) عذاب ندیم! آخرش هیچی نمیشه! میگم که! رتبه 1 کنکور هم بشی باز غر غر می کنیم!!!!!

 صدووف نوشت : تو رو خدا کسی خبر از این آپ به خانواده ی من نده که خفه میشم!!!!!

 

قربان شما! خدافسسسسسسس!!!!



شنبه هفدهم مرداد 1388 | 23:55 | صدووف! |

آقا من اعتراض دارم! خیلی هم شاکیم! خیلی هم عصبیم! اصلا هم اعصاب ندارم! جلو نیاین که میزنمتون!

مشکلاتم هم یکی دو تا نیست!

اولنت:

آخه این وضعشه؟ من نمیفهمم؟ نه واقعا یکی به من بگه!!!!!! این چه وضعه کلاس بندیه؟ ها؟؟؟ ببینم مگه ما 3 سال تموم تو این خرد نبودیم؟ مگه ما رو نمیشناسن؟ مگه نمی دونن با کی پیشرفت می کنیم با کی پس رفت؟ پس این چه وضعه کلاس بندیه؟ ببینم همه جا پارتی بازیه این جا هم پارتی بازیه؟ هر کی پاشه بیاد بگه دختر منو بنداز فلان کلاس با فلان کَس باید بندازن؟ میشه آخه؟ من نمی دونم چرا بعضیا که همه ی ملت می دونن اینا دوست صمیمی هستن رو انداختن توی یه کلاس بعضی ها رو نه؟ اگه قرار بود کاری بکنیم خوب به ما هم میگفتین بکنیم که ما رو هم بندازن با دوستامون! هیچ گونه اتفاقی رو هم نمی پذیریم که اونا هم اتفاقی افتادن با هم دیگه! یه نفر اتفاق ، دو نفر اتفاق ! دیگه کل گروه دوستی که اتفاق نمیشه!

 دومنت :

ببخشید ! اینا تصمیم ندارن ما رو فارق التحصیل کنن؟؟؟؟ یعنی یه بارم که کلاس 3/3 با هم متحد شد یه برنامه واسه فارق التحصیلی داد بیرون اینا باید بگن نه؟ ای بابا!!!!! نکنه تصمیم دارن امسال هم ما رو نگه دارن تو راهنمایی؟؟؟؟ نه نه! من که نیستم!!!

 سومنت :

چرا انقدر هوا گرمه؟ ها؟ من نمی فهمم؟ آسمون شوخیش گرفته؟ ها؟ نه به اون برفش وسط بهار نه به این گرماش! دیگه گرما هم حدی داره دیگه!!!!!!!!!

 چهارمنت:

چرا کسی از کسی خبر نمیگیره؟ بعد همه دور هم غر می زنین که چرا کسی از من خبر نمیگیره؟ خوب اگه دلتون واسه بچه ها تنگ شده خودتون زنگ بزنین!!!!!!!!!!! دهه! آدم شاکی میشه!!!

 پنجمنت :

من نمی فهمم خدا چرا با من لجه؟ آخه این انصافه که وسط کلاس والیبال پای من بگیره تا همین الانش بلنگم؟؟؟؟؟؟ ای خدا!!!! به دادم برس!!!

 شیشمنت:

این چه حکایتیه؟؟؟؟ چرا کسی موضوع آپ نمیده؟ ها؟ یکی به من بگه چرا کسی موضوع آپ نمیده؟ هی مجبورم از یه جاییم موضوع گیر بیارم!!! اصلا به چه حقی  موضوع کم شده من نمیفهمم!!! ههه!!!!

 هفتمنت :

چرا حال همه خرابه دارن میمیرن؟ هان؟ چرا همه بد بخت و فلک زده شدن؟؟؟؟؟؟ دههه!!!!!!!!!!!!!!

 هشتمنت :

یکی نیست بگه من چرا انقدر چرت و پرت میگم؟؟؟؟؟؟

 این آپ فقط و فقط جنبه ی آموزشی داشت!



دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 | 19:43 | صدووف! |

ای داددددددددددددددد!

ای هواررررررررررررررررررررررررررر!

آی ملتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

وای مررررررررررررردم!

آهای مرتیکه ......!

خوب دیدم کارا داره به جاهای باریک می کشه گفتم بس کنم!

سلام علیکم! خوبین؟
این چند وقته 2 خط آپ کرده بودم کلی هم خوش حال ،خوش حال که واو!!! آپ کردم چه کردم! دست بزنین سوت بزنین و اینا .....!

الان دقیقا یه هفته میشه که پدر بزگ خدا بیامرزم فوت کرده (خدا بقیه ی رفتگان ما رو هم بیامرزه + رفتگان شما رو!) بعد الان یه هفتست که مامانم شماله! حالا بذارین بگم چه بر سرمون اومده!

روز اول که خبر دادن همون دقیقش من داشتم با آرمین (پسر خالم!) چت می کردم! بهش گفتم آره ناراحتم و اینا! برگشته به من میگه وااااا! 95 سالش بود! اگه نمی مرد باید یه فکری می کردیم! حالا من شاکی!

بعد از اون من و مرجان و یحیی یه روز هایی تنها بودیم تو خونه! ظرف شستن که با من بود گاهی وقتا مرجان ! غذا با من و مرجان بود ! بردن و آوردن کلاسا با مرجان گاهی وقتا من ! خرید با مرجان و من و یحیی! هیچ کار نکردن ماله یحیی! مخالفت با هر گونه کاری با یحیی! هری پاتر خوندن با یحیی! همش در طی 24 ساعت گفتن دو دقیقه نشستم دارم کتاب می خونم هم ماله یحیی!

از اون ور جیغ و ویغ زدن ماله من و مرجان!

خلاصه! یحیی عملا نقش جلبک رو در خونه ایفا می کرد! البته با جلبک در رقابت بود! گاهی وقتا جلبک تحرکش بیشتر بود گاهی وقتا یحیی(کپی رایت بای مرجان!)

بعد یه روز هم که بهش گفتیم بیا ظرفا ماله تو برگرشته میگه می ترسم اگه یه خورده دیگه کار کنم شما به من مدیون بشین! (جوجه پر رو!)

تازه دیگه آشغالا رو هم خالی نمیکنه! هر چی بهش میگیم یحیی آشغالا رو خالی کن میگه پس شما ها چی کار ین تو خونه؟!

خلاصه!

یه شبم که زور من چربید گفتیم بریم پیتزا انقدر این یحیی ناز کرد که حد نداره! انگار می خوان شوهرش بدن (الان بالا سر من وایستاده داره می خونه اینا رو! حلال کنین!)

روز بعدشم زنگ زدیم از بیرون غذا گرفتیم ناهار که بازم این بانوی گرانقدر (ببخشید آقای محترم! ) بازم غر زد!!! دیگه واسه ما کله نذاشته!

الانم مرجان که داشت منو از کلاس زبان می آورد داشت غر میزد مثل مامانم که ای وای خسته شدم از بس ببر بیار غذا درست کن و اینا! رسیدیم خونه به یحیی گفتیم آب بذار واسه چایی گفت دارم فکر می کنم! من و مرجان هی همدیگه رو نگاه کردیم که چه ربطی داره! خوب فکر کن! ولی چایی هم بذار!

بالاخره چایی گذاشت (البته فقط آب گذاشت! من دم کردم! تازه ظرفا رو هم شستم!) انقدر کار کرده بود دیگه من و مرجان نزدیک بود گل بندازیم گردنش!

الانم جاتون خالی یکی زد پس سرم! داشت بهم میگفت که انقدر اپ نمیکنن!

جوجه واسه ما آدم شده! پر رو! فقط صداش کلفت شده! قدشم دراز! زورشم زیاد! اه اه!

اینم بود غر های یه نیمچه مامان!



سه شنبه ششم مرداد 1388 | 20:57 | صدووف! |

فوت پدر بزرگم رو به خودم ، قلبم ، روحم و از همه مهم تر به مادرم و خاله هام تسلیت میگم!

نمی دونم امسال چه سالیه! فقط اینکه می دونم همه دارن میمیرن!

روحش شاد!

همین!



چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 | 20:55 | صدووف! |

یکی داشت بهم میگفت : صدف غرور مسخرت کار دستت نده!

منم داشتم به یکی می گفتم : من غروری ندارم که کار دستم بده!

چند وقت بعد همون یه نفر گفت : غرور مسخره ی خودش کار دستش داده!

منم داشتم به اون یه نفر می گفتم : غرور مسخرم دیگه هیچی برام نذاشته!

دوباره چند وقت بعد از اون چند وقت بازم همون یکی بهم گفت : از نتیجه ی همه ی غرور مسخرش شده یه سری خاطره ی شیرین !

منم بهش گفتم : ولی نتیجه ی همه ی غرور مسخره ی من شده غم دلتنگی!!!!

 

 

من و غرور مسخرم ! دوستای خوبی برای هم هستیم! با هم همدیگه رو خراب میکنیم ، با هم دیگه خودمون رو می سازیم!

من و غرور مسخرم ! هیچ وقت از هم دیگه جدا نشدیم! با هم دیگه خیلی ها رو از دست دادیم! با هم دیگه خیلی ها رو به دست آوردیم!

من و غرور مسخرم ! همیشه دستامون دو دست همدیگست! یک بار اون با خراب کردن من پیروز میشه ! یک بار من با زیر پا گذاشتن اون برنده میشم!

من و غرور مسخرم ! شب با هم می خوابیم ، صبح با هم پا میشیم ! با هم زندگی می کنیم!

من و غرور مسخرم ! می دونیم بدون همدیگه هیچی نیستیم! ولی با هم دیگه داریم خودمون رو می بازیم!

من و غرور مسخرم ! زمان هایی که گم میشیم و همدیگه رو پیدا نمی کنیم ، احساس تنهایی تمام وجودمون رو میگیره ! خیلی وقتا هم میگیم ایکاش با هم نبودیم!

من و غرور مسخرم ! حق انتخابی برای همدیگه باقی نذاشتیم! یا بی هم یا با هم!

من و غرور مسخرم ! تا الان همدیگه رو ترک نکردیم!

من و غرور مسخرم ! دو قطب جدا نشدنی آهن رباییم!

......

من ! بدون غرور مسخره یه آدمم! یه انسانم ! احساس تنهایی نمیکنم! ولی دلم برای غرور مسخرم تنگ شده!

غرور مسخرم ! بدون من یه احساسه ! یه حسه ! چون غروره احساس تنهایی نمی کنه ! ولی می دونم دلش برای من خیلی تنگ شده!

 

 

خدافسس!!!



شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 12:50 | صدووف! |